تبليغاتX
آره ه ه ه ه . . . داره حل می شه...

آره ه ه ه ه . . . داره حل می شه...

امید تنها چیزی که آدمارو به هدفشون می رسونه

سلام به همه

من زنده ام ولی نمی دونم چرا اصلا وقت نمی کنم بیام اینورا. خیلی گرفتار بودم. گرفتار شناسنامم و پروژه هام که هیچ کدومو از اول ترم ننشستم درست حسابی روش کار کنم. راستش یه جورایی از یه سری تصمیمام پشیمون شدم. قبلا می خواستم وقتی تهران مستقر شدم یه کارایی واسه تی اس ها بکنم ولی به دلایلی پشیمون شدم. در واقع خوشم نمی یاد دیگه تو این دنیای کوچیک زندگی کنم. می خوام مثل یه آدم عادی توی جامعه زندگی کنم. نمی خام روابطم محدود بشه به یه سری تی اس... چی بگم واللا. قبلا فکر می کردم ترنسا همدیگرو درک می کنن. ولی الان می بینم که نه اینجوریام نی. بین ترنسا هم هرجور آدمی پیدا می شه. در هر صورت از این به بعد هرکی ازم کمک خواست من در خدمتش هستم تا آخرین قطره اطلاعاتم در غیر این صورت هیچی...

نمی دونم واقعا زده شدم از تی اسا. یه سری چیزایی دیدم که انتظارشو نداشتم. بگذاریم. از ترم بعد می خوام برم خوابگاه. می دونم یکم ممکنه احساس راحتی نکنم ولی به قول دوست جدیدمون آقا مرتضی من خودم نباید این احساسو داشته باشم که با بقیه فرق دارم. من هیچ فرقی با بقیه ندارم

به مناسبت این تصمیم شعر زیر رو از کریستینا اگویلرا واستون گذاشتم حالشو ببرین

 

Every day is so wonderful
And suddenly, i saw debris
Now and then, I get insecure
From all the pain, I'm so ashamed

I am beautiful no matter what they say
Words can't bring me down
I am beautiful in every single way
Yes, words can't bring me down
So don't you bring me down today

To all your friends, you're delirious
So consumed in all your doom
Trying hard to fill the emptiness
The piece is gone left the puzzle undone
That's the way it is

You are beautiful no matter what they say
Words can't bring you down
You are beautiful in every single way
Yes, words can't bring you down
Don't you bring me down today...

No matter what we do 
No matter what they say
When the sun is shining through
Then the clouds won't stay


And everywhere we go
The sun won't always shine 
But tomorrow will find a way
All the other times

'cause we are beautiful no matter what they say
Yes, words won't bring us down, oh no
We are beautiful in every single way
Yes, words can't bring us down
Don't you bring me down today

راستی تو دانشگاه هم خیلی بهم خوش می گذره. انگار روزای اول مدرسس. به همون اندازه ذوق می کنم وقتی می رم دانشگاه

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:34 توسط یاشار| |
سلام من اومدم

باورتون می شه؟

من عمل کردم.  خودم که هنوز باورم نشده. بیخیال. همین. من عمل کردم. حالمم خیلی خوبه. اسم دکترامم بگم چون تقریبا جدیدن. دکتر کاشنی که با دکتر امامی عمل می کنن و چون دکتر امامی مسافرت بودن و من خیلی عجله داشتم قرار شد خانم دکتر کاشانی که متخصص زنان هستند یه دکتر خوب برای بالا تنم پید کنن. دکتر دستمالچیان بالا تنم رو عمل کردن و فقط یه خط افقی از بالای قهوه ای نوک سینه برش داد و سرشو گذاشته وسطش. جای بخیه ها فعلا خوبه. تا ببینیم بعد چی میشه. من انتظار زیادی ندارم. خودم انتخاب کردم که ایشون عملم کنن با اینکه می دونستم دفه ی اولشونه که تی اس عمل می کنن. در هر صورت. کل هزینه م شد ۷۰۰/۵ . لاپاراسکوپی شدم و این روش مزیتش اینه که فردای روز عمل مرخصشدم و ۴ روز بعد از عمل با اتوبوس برگشتم خونمون. یعنی ۸ ساعت تو اتوبوس بودم

 اگه سوالی بود بپرسید. من می تونستم از امروز برم سر کلاسام بشینم. حالم خوب بود از اول درد نداشتم فقط ۷ ساعت بیهوش بودم و یکم بد بهوش اومدم.ترجیح دادم دو هفته ای استراحت کنم و برم دنبال شناسنامم.

حس فوق العاده ایه. به امید روزی که شما هم این حس رو تجربه کنین.

فعلا

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:50 توسط یاشار| |

لحظات خاصیه برای من و مادرم. امشب یا من ناراحت می شم یا اون. امشب من یا تو اتوبوس بخوشحالی می خوابم و یا گریون تو تخت خودم.

نمی دونم چی می شه. ولی هرچی که بشه من حس خوبی ندارم. اگه چیزی که من می خوام بشه حس خوبی ندارم چون نمی تونم غصه مامانمو ببینم و اگه چیزی که اوند بشه خودم غصه دار می شم. در هر دو صورت من خوشحال نیستم. نمی دونم چرا اینجوری شد. ولی واقعا حق من نبود این همه استرس و فشار بکشم. حق من نبود. باور کن

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:12 توسط یاشار| |
سلام دوستان

شرمنده اگه نبودم

چیزی پیدا نمی کردم در موردش بنویسم.

کارام دیگه آخرشه. ۴ شنبه کمسیون می رم و اگه کار خوب پیش بره دیگه تمومه.

دانشگامم احتمالا قبولم تهران. مامانم به این فکره که بریم خونه بگیریم و اونم با من بیاد. از این بابت خیلی خوشحالم. دیگه نگرانی خاصی ندارم. همه چیز خوبه. امیدوارم شما هم خوب باشید.

فعلا

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط یاشار| |

حالا که بزرگترین تلاش زندگیم منجر شده به بزرگترین موفقیت زندگیم چرا به اندازه کافی خوشحال نیستم؟ نمی دونم. کدوم احمقی هست که رتبش بشه ۱۶ و خوشحال نشه؟ نمی دونم. چرا مامانم همیشه دوست داره بزنه تو ذوقم ؟ نمی دونم. چرا دوس داشتم رتبم بیشتر می اومد تا مجبور می شدم تهران قبول شم؟ نمی دونم. چرا باید همیشه قیافه اخمو مامانمو تحمل کنم؟ نمی دونم. مامانم چرا خوشحال نیست؟ اینم نمی دونم. خیلی چیزا نمی دونم. مثلا اینکه چی مامانمو خوشحال می کنه. یا چی کار کنم که مامانم از من راضی باشه؟ چیکار کنم که خوشش بیاد؟ این سوالا جواب نداره. مامان من افسردس. هیچ دلیلی نمی بینم واسه شادیش. فقط من چرا باید افسرده باشم مامان؟ چرا نمی ذاری همه چیزو حتی اگه بد باشه خودم تجربه کنم؟ چیزی که خودتم مطمئن نیستی بد هست یا خوب؟ مامان من ۸ ماه به عشق تهران درس خوندم. چرا حالا می زنی تو ذوقم؟ آخه واسه چی مامان. نمی دونی چقدر روحم پژمرده می شه اگه نذاری بشه. نمی دونی. کاش می دونستی

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط یاشار| |